می خواهم عمرم را با دست های مهربان تو اندازه بگیرم برگرد! باور کن تقصیر من نبود من فقط می خواستم یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم نمی دانستم گریه را دوست نداری حالا هم هروقت بیایی عزیز لحظه های تنهایی منی اگر بیایی من دلتنگی هایم را بهانه می کنم تو هم دوری کسانی که دور نیستند در راهند رفته اند برای تاریکی هایت یک اسمان خورشید بیاورند یادت باشد من اینجا کنار همین رویاهای زودگذر به انتظار امدن تو خط های سفید جاده را می شمارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط مارال
|
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط مارال
|
ما که می ترسیم از هجرت دوست کاش می دانستیم روزگاری که بهم نزدیکیم چه بهایی دارد کاش می دانستیم حس دلتنگی هرروز غروب چه دلیلی دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط مارال
|
آرام باش عزیز من، آرام باش حکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است، آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط مارال
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط مارال
|
بازم
خوابم نمیبره ، سالهای عمرم با تفکیک هر ثانیه اش جلوی چشام ، توی سرم سنگینی میکنه، توی این سه سال روزا و شبای بد زیاد داشتم اونقدر که نمیدونم کدوم یکی بدتر از اون یکی بوده ، این اواخر هم که قربونش برم نور علی نور شده و سختیها یی که بی خود امید به حلشون دارم با ناراحتی جسمی ام توام ، خوب دارن دمار از روزگار من در میارن اما پوست کلفت تر از اینم که عاشقی یادم بره ! امشب دارم به خودم میفهمونم که باید پرونده مصیبتی که برای خودم ساختم رو واسه همیشه ببندم و بذارم کنار یا به قول حمیده دوستم که این حرف قشنگش همیشه تو ذهنمه " افسارشو بندازم گردنش چنان رمش بدم که اگه بخوامم برنگرده " امشب فقط با خودم حرف میزنم کاش یکی بود وسط این سوال و جواب من با خودم به دادم میرسید، خدایا چرا درد من جاش فقط توی سینه خودمه و نمیشه به کسی گفت و کمی سبک شد؟ امشب به جای خالیه عشق تو زندگیم خیلی فکر کردم، بدون عشق چه کار میکنم؟ دق میکنم و میمیرم ؟ یکی ته وجودم داد میزنه الانم مردی بیچاره خبر نداری، این همه جای خالی تو زندگی داری چی شده ؟؟ اینم روی بقیه ، آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد متر هر دو خفگیه ، بازم میگم دیونه نشو چیزی نشده که یه دلخوری ساده است خیلی پیش عشقت این مسائل کوچیکند ، بزرگشون نکن الان ناراحت و عصبانی هستی داری یه چیزی میگی، زود تصمیم نگیر خوب فکر کن ، باشه فکر میکنم اما تا کجا ؟ من که خاکستر شدم رفت اما تا اونجا که خاکسترم هم به باد بره خوبه؟ خیلی تلاش کردم، خیلی سعی کردم، خیلی کوتاه اومدم، خیلی گذشت کردم، من میدونم و خدای من که چی بودم و برای داشتن این عشق چی شدم ، عوض شدم، شالوده وجودم هر روز با پتک هزار جور حرف کوبیده شد و از نوانسانی دیگه ساخته شد که خیلی چیزا رو از دست داده اما هنوزم به " قولی " غیر قابل اصلاحه ! دیگه خسته شدم ، دیگه نمیکشم ، این اواخر احساس میکنم دارم به همه چیز بی تفاوت میشم و بی تفاوتی من به ادمای دوروبرم همیشه شروع بدبختی بوده ... عزیزم این تعریف عشقه که من تورو با تمام کاستیهات بپرستم و تو منو از من بگیری وهر روز به بهانه ای از زندگی متنفرم کنی؟ این عشقه که هرچی به دهنت میاد بگی و من با یک دنیا حرف حق همیشه سکوت کنم؟ این عشقه که تو با تمام لغزشهات همیشه طلبکار باشی و من با تمام حقم همیشه بدهکار؟ به قول احمد شاملو: ان که میگوید دوستت دارم خنیاگرغمگینی ست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبا ن سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست و هزار قناری خاموش در گلوی من ،هزار افتاب خندان درخرام توست و هزار ستاره گریان در تمنای من ، ای کاش عشق را زبان سخنبود...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 4:10 قبل از ظهر توسط مارال
|
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم منو تو آغوشت بگیر ، آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه نوازش دست های تو عادت ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مارال
|
برای فرو رفتن به قعر زمین بیشتر از قدرت و مقاومت جسم خسته ام پتک بر سر دارم اما چرا اینجام ! چرا ایستاده ام نمی دانم !!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط مارال
كجاست بگو اونكه برات مي مرده كو
اونكه قسم ميخورده كه دوست داره
اما بجاش بايه قسم هرچي كه داشتي برده كو
..................!
تنها شدي باز تف سر بالا شدي
گذاشتو رفت ديدي دوست نداشت و رفت
كجاست بگو اونكه برات
مي مرده وهرچيكه داشتي برد ه كو
اونكه یه باره امدو آتيش
به زندگيت زد و ازت بريد
اونكه دله سادو تنها تو به صلابه كشيد
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط مارال
|
ben ömrümde hiç bu kadar aşık olmadım ben ömrümde hiç bu kadar yaralanmadım
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط مارال
برای تو که هیچ وقت نفهمیدی توی چه قلبی پا گذاشتی یا شایدم بهتره بگم چه قلبی رو زیر پا گذاشتی....................